|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور ای دل! بشارت می دهم، خوش روزگاری مي رسد یا درد و غم طی می شود، یا شهریاری می رسد گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می رسد اندیشه از سرما مکن، سر می شود دوران وی شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می رسد ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد! یار همایون منظرم، آخر درآید از درم امید خوش می پرورم، زین نخل باری می رسد کی بوده است و کی شود، ملک غزل بی حکمران؟ هر دوره آن را خواجه ای، یا شهریاری می رسد (مفتون!) منال از یار خود، گر با تو گاهی تلخ شد کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری می رسد! گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب … گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند … توی گهواره چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید که در قافلمان … دل دریایی و چشمان تری هست هنوز از محمد امين عزيز به خاطر جوابهاي قشنگش ممنونم
|